روزهای طلایی ما
بعد از ظهر یه دفعه هوس باقلوا کردم خیلی دلم خواست به احسان گفتم بیا بریم سوغات مجلسی باقلوا ی قزوینی بگیریم . بابایی هم استقبال کرد و رفتیم شب هم مامانم اینا اومده بودن خونمون براشون پیتزا درست کرده بودم ولی چون سینی 1 دونه بود پیتزا رو با تاخیر میخوردیم . 
. ولی کلی حال داد. رادوین هم کلی برای ما شیطونی میکنه و ما لذت میبریم . عاشق صندلی غذاش شده همین که میاد تو اشپزخونه میگه من رو بزار داخلش و اهنگش رو هم بزار اینقدر جالب این چیزها رو به من میفهمونه . سیم برقش رو میده به من . بعد میگه EEEEE دستش رو به سمت پریز میگیره که یعنی بزن به برق بعد اهنگشو بزن . من و احسان اینقدر میخندیم از کارهای رادوین .
برای خاله نگین رفتیم از قاصدک یه لپ تاپ خریدیم خیلی خوشگل بود فکرکنم رادوین براش نقشه کشیده اخه یه جوری داشت بهش نگاه میکرد ما که ترسیدیم از نگاهش. تو فروشگاه به احسان میگم 4 سال دیگه بیایم برای رادوین یه تبلت بگیرم میگفتم که کی رادوین بزرگ میشه با هم بریم بیرون بعد به من بگه مامان رومی این رو برام بخر من تبلت میخوام من گوشی میخوام من هم اینقدر پول داشته باشه که بتونم هر چیزی رو که خواست براش بخرم خیلی لذت داره هاااااااااااااااااااا
. هر روز صبح برای رادوین 30 دقیقه براش میرقصم رادوین هم پا به پای من همکار ی میکنه و باسن مبارکش رو قر میده
اینقدر بامزه میشهههههههههههههههههههههه.


پیتزا یی که درست کردیم

زمین ورزشی که توش بازی میکنم .

هر روز کار رادوین این هست که لباسهای تمیز رو از تو کشو میکشه بیرون . میاره میندازه تو ماشین .


روزهای طلایی ما
